X
تبلیغات
پیکوفایل
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
Write Time
هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من
ویروس سه‌شنبه 24 تیر 1393 0 نظر

ناوی که نامرئی شد ـ تری دیری

 

 

 

نام کتاب: ناوی که نامرئی شد

کتاب دوم از مجموعه ی پرونده های محرمانه

نویسنده: تری دیری

مترجم: مهرداد تویسرکانی

ناشر: مؤسسه انتشارات قدیانی

نوبت چاپ: چاپ اول – 1386

تعداد صفحات: 160 صفحه

 

 

داستان (منبع: کتابناک)

آلیس هنرید دختری نابغه است که با پدربزرگ ریاضی‌دان خود در امریکا زندگی می‌کند. وزارت دفاع ایالات متحده امریکا در سال ۱۹۴۳ برای پایان دادن به جنگ دوم جهانی، دست به تجربه‌ عجیب نامرئی کردن یک ناوشکن آمریکایی ‌می زند.

چون پدربزرگ آلیس در این پروژه شرکت داشته است، آلیس نیز به ماجرا علاقه‌مند می‌شود و برای دستیابی به اطلاعات، به فایل‌های دولتی وارد و دستگیر می‌شود. "ناوی که نامرئی شد" یک داستان علمی- تخیلی پرماجرا و هیجان‌انگیز است که نیاز به آشنایی هر چند مختصر با نظریه های نو درباره نور، زمان و مکان دارد و نوجوان دبیرستانی که با مفاهیمی چون مغناطیس، الکتریسیته و روش تهیه الکتریسیته آشنا و نیز اهل تفکر در مفاهیم پایه باشد، می‌تواند به تامل در این کتاب بپردازد. داستان آمیزه‌ای از تخیل و ماجراجویی و واقعیت است و تصمیم نهایی در مورد صحت و سقم آن به عهده‌ی مخاطب گذاشته می‌شود.

 

 

قسمتی از متن کتاب

همیشه می دانستم که بالاخره یک روز گیر می افتم. ولی نمی دانستم که کی به سراغم می آیند، چه کسی را دنبالم می فرستند و هیچ نمی توانستم تصور کنم که قرار است این کار را چطور انجام دهند.

می دانستم همه ی مدارکی که بر ضدم وجود دارد، در فایل های داخل کامپیوترم مخفی شده است. روی آن فایل ها قفل ها و کلمه های عبوری گذاشته بودم که فقط یک نابغه می توانست آن ها را بشکند. به اعتقاد خودم، حتی اگر آن اطلاعات را در گاوصندوقی داخل کشتی تایتانیک هم پنهان کرده بودم، باز هم جایشان این قدر امن نبود.

 

 

+ لینک خرید اینترنتی کتاب

ویروس سه‌شنبه 24 تیر 1393 0 نظر

اکتشاف در رازول ـ تری دیری

 

 

 

 

نام کتاب: اکتشاف در رازول

کتاب اول از مجموعه ی پرونده های محرمانه

نویسنده: تری دیری

مترجم: مهرداد تویسرکانی

ناشر: مؤسسه انتشارات قدیانی

نوبت چاپ: چاپ اول – 1386

تعداد صفحات: 158 صفحه

 

 

 

داستان

داستان با این جمله شروع میشه: «هیچ کس FBI رو ترک نمی کنه، مگه توی تابوت.»

رادنی قراره عضو رسمی FBI بشه. کلی تست و آزمون رو پست سر گذاشته. حالا باید یه آزمون مهم هم بگذرونه. باید نشون بده که می تونه رازداری کنه.

قراره سراغ یه عضو سابق بازنشسته بره که دیگه عمری ازش نمونده. باید بتونه از اون پیرمرد، اطلاعات پرونده یی بسیار بسیار محرمانه که خیلی سال قبل رخ داده، به دست بیاره و همین طور آموزش رازداری ببینه.

موضوعی که در اون سال ها، کلی جنجال به پا کرده بود، و تونسته بودن با داستان های مختلف، روی اون سر پوش بگذارن.

حالا وظیفه ی رادنی بود که ببینه توانایی این کار رو داره یا نه.

اون موضوع، سقوط یک شی ِ ناشناس در یک مزرعه، پیدا شدن اجساد غیر زمینی و ...

 

 

 

+ لینک خرید اینترنتی کتاب

+ توضیحات کلی درباره ی مجموعه

 

 

ویروس: بر عکس اسم مجموعه، اولین کتاب ش رو که خوندم، خورد توو ذوقم. من انتظار یه داستان پلیسی داشتم. نه یه داستان فضایی. من کلاً با داستان های فضایی، بازی، فیلم، سریال و هر چیز دیگه یی که به فضا ربط پیدا کرده، علاقه یی ندارم. البته منظورم این نیست که به موجودات فضایی اعتقاد ندارم، نه، ولی کلاً این سبک کاری رو اصلاً دوست ندارم.

ویروس دوشنبه 23 تیر 1393 0 نظر

فرشته شریر || تیلور کالدول

 

 

نام کتاب: فرشته شریر

نویسنده: تیلور کالدول

مترجم: نوشین ریشهری

ناشر: انتشارات حمیدا

نوبت چاپ: چاپ اول – 1375

تعداد صفحات: 256 صفحه

 

 

داستان

مارک و کتی به همراه آلیس (خواهر کتی) زندگی خوبی داشتند. زمانی که آلیس چهارده ساله شد، آنجلو به دنیا اومد. آلیس به کتی کمک می کرد برای بزرگ کردن آنجلو. قبل از چهارسالگی آنجلو، آلیس اونجا رو ترک می کنه و میگه می خواد مستقل زندگی کنه. ولی در اصل برای دور شدن از مارک و آنجلو این کار رو کرده. از وقتی که کوچیک بود و مارک رو برای اولین بار دیده بود، عاشق مارک شده بود. حالا آنجلو اومده بود، زیبایی خاص خودش رو داشت. ولی آلیس از اون متنفر بود. ترجیح داد که اونا رو ترک کنه. آنجلو هم از آلیس متنفر بود. چون آلیس تنها کسی بود که تونسته بود ذات واقعی آنجلو رو بشناسه. یه بچه چهار ساله، از نظر هوش و ذکاوت خیلی بزرگ تر از سن ش، یه موجود شرور! یه قاتل! در ویلایی که می رفتن، بدون این که دیگران متوجه بشن، تمام موجودات زنده ی منطقه رو کشته بود! مگه چند سال داشت؟ هنوز هشت سالش هم نشده بود.

هیچ خدمتکاری نمی تونست بیشتر از یک ماه دووم بیاره در خونه شون. اتفاق های شوم و عجیبی پیرامون کسانی که از آنجلو متنفر بودن و اون هم ازشون متنفر بود می افتاد.

کم کم مارک متوجه چیزهایی شد. جستجو کرد. با خدمتکارا، معلم ها و ... بالاخره فهمید که واقعاً آنجلو چی کارها کرده. ولی جرأت پذیرفتن نداشت. تحمل ش رو نداشت.

آنجلو ده ساله شده، ولی قیافه و هیکلش خیلی بزرگ تر نشون میده. کتی دوباره حامله شده. ولی تا الان از آنجلو مخفی کرده. مارک بهش هشدار داده بود وقتی که تنهاست، نباید به آنجلو بگه. ولی کتی عاشق آنجلو است. حاضر نیست ذره یی ناراحتی اون رو ببینه. تصمیم می گیره که به آنجلو بگه. و آنجلو وحشی میشه، با لگد به شکم مادرش می زنه، اون قدر می زنه که کتی شروع به خون ریزی می کنه ...

 

 

پ.ن: هیچ لینک و عکسی پیدا نکردم که بگذارم براش.

خاطرات یک پسربچه ی ناقلا - لوئیجی برتلی

 

 

نام کتاب: خاطرات یک پسربچه ی ناقلا || Il Giornalino di Gian Burrasca

نویسنده: لوئیجی برتلی (ملقب به وامبا) || Luiji Bertelli

مترجم: مرتضی کلانتریان

ناشر: انتشارات روزنه

نوبت چاپ: چاپ اول – پاییز 1375

تعداد صفحات: 386 صفحه

توضیحات:

جانینو، پسرکی که به تازگی نه سالش شده است و همه او را جان صدا می زنند. به عنوان هدیه ی تولد نه سالگی از مادرش، یک دفترچه می گیرد که قرار است خاطرات خود را در آن بنویسد.

خاطراتی که جان قراره بنویسه، خب یه جورایی است. به نظرم بهتر بود اسم کتاب رو می گذاشتن «پسر بچه ی خانمان سوز» یا «خانه خراب کن» ... این موجود به طرز فجیعی باعث نابودی است.

هر چند خودش فکر می کنه همه ی دنیا علیه ش هستن و باهاش سر جنگ دارن.

این بچه هر جایی می ره، هر کاری که می کنه، یک فاجعه ی بزرگی به همراه داره. باعث نابودی شغل و آبرو و حیثیت اطرافیان خودش می شه.

کار به جایی می رسه که می فرستنش مدرسه ی شبانه روزی، ولی خب، همون طور که انتظار میره، اخراج میشه...

بعضی تیکه ها است، که باعث میشه قاه قاه بخندی.

مثلاً این موجود، وسایل آتیش بازی می خره، اونم یواشکی، بعد فکر می کنی کجا مخفی می کنه؟ توو شومینه!!! باعث میشه نصف خونه منفجر بشه.

دختربچه ی یکی از فامیل های دور میاد خونه ی اینا، قراره که مثلاً جان مواظب باشه و دست از پا خطا نکنه. یه ساعت که تنها میشن، به دختره میگه بیا بازی کنیم، من می شم ارباب و تو برده. دختره هم قبول می کنه. بر میداره موهای دختره رو قیچی می کنه، صورت دخترک رو سیاه می کنه، لباس هاش رو جرواجر می کنه که شبیه برده ها بشه، می رن توو پارک، بعد از یه مدت تنها بر می گرده ... در جواب خانواده می گه: داریم یه بازی به اسم برده ی گم شده می کنیم!!!

وای وای وای، یکی از شوهر خواهرهاش دکتر است، رفته بوده خونه ی اونا، خواهر دکتر گربه و قناری داره. دلش به حال قناری سوخته، درب قفس رو باز کرده، گربه قناری رو خورده، حالا قراره گربه رو تنبیه کنه، می بره توو حمون تا خفه ش کنه!!! بعد بی خیال میشه. نمی تونه شیر آب رو ببنده، خونه رو آب ور میداره، اینم قبلش رفته خونه ی همسایه!

قسمتی از متن کتاب (رفته بوده خونه ی خواهرش):

از بخت بد، ناگهان عطسه ای کرد و چون در حین عطسه کردن سرش راخم کرده بود، نوک قلاب روی زبانش قرار گرفت. به نحوی که با بستن دهان، قلاب در داخل دهان باقی ماند! آن وقت من، مثل هر ماهیگیر خبره، به طور غریزی تکان یک ضرب ولی کوچکی به قلاب دادم! ناگهان صدای گوش خراشی بلند شد و درمیان بهت و ناباوری متوجه شدم در نوک قلاب، دندانی که از دو ریشه اش خون می چکد در نوسان است!

قسمتی از متن کتاب

بعد از خرید دو فشفشه در حال ورود به خانه، دیدم که آمبروجیو در سرسرا روی جای همیشگی ننشسته و منقل کوچک هم خاموش است. به فکرم رسید سر به سرش بگذارم. دو تا از فشفشه ام را زیر خاکستر منقل پنهان کردم...

وانیل و شکلات - ازووا کاساتی مودینیانی

شرایط من مانند میلیونها زن دیگر است .

همه ما قربانیان آگاهی هستیم

که به امید فردای بهتر و معجزه ای

که بتواند زندگی ما را دگرگون کند، نشسته ایم.

(بخشی از متن کتاب)

 

 

 

نام کتاب: وانیل و شکلات || Vaniglia e cioccolato

نویسنده: ازووا کاساتی مودینیانی || Sveva Castani Modighani

مترجم: لیلا صدری

ناشر: نشر البرز

نوبت چاپ: چاپ پنجم – 1389

تعداد صفحات: 560 صفحه

 

 

پاراگراف ابتدای داستان (منبع)

یکشنبه 24 می

آندرئای عزیز، نکبت زندگی من!

بارها تو را تهدید کردم که ترکت می کنم و هرگز این کار را نکردم. اما اکنون می روم. خودت می دانی که در تصمیماتم کند اما مصمم هستم. در هجده سال زندگی مشترک به خودخواهی تو، به قدرتت در دروغ گفتن، به ترس هایت و به ناپختگی کودکانه ات پی بردم. نمی خواهم بدانم چطور بدون من از پس مشکلات بر می آیی، با توجه به اینکه قادر به باز کردن یک قوطی آبجو نیز نیستی. اگر مایل به ادامه ی زندگی باشی مطمئنا یاد خواهی گرفت که از خودت، سه فرزندمان و باغ وحشی که اسمش را خانه گذاشته ایم مراقبت کنی... پس از هجده سال زندگی مشترک دیگر برایم جاذبه ای نداری. چطور می توانستم تصور کنم مردی که عاشقش بودم فقط یک پسر بچه است. بچه ای که از بزرگ شدن اجتناب می کند...

 

 

پشت جلد

وانیل و شکلات : دو مزه ی متفاوت که با هم بسیار عجین هستند.

همان طور که گاهی در عاشق اتفاق می افتد.

همان طور که برای پپه و آندرا اتفاق افتاد، که پس از هجده سال زندگی مشترک و سه فرزند هنوز عاشق یکدیگرند.

اما یک روز جادو باطل می شود و زن نا امید و سرخورده از فرارهای گاه و بی گاه شوهر، تصمیم به ترک وی می گیرد و او را با هزاران مشکل روزمره تنها می گذارد تا به تنهایی با آن ها مواجه شود و آن ها را حل کند.

جدایی ای که مسائل زیادی را برای هر دوی آن ها آشکار می سازد، و به آنان کمک می کند که خود  را پیدا کنند و شخصیت فردی شان را جلا می بخشد ...

 

+ لینک دانلود کتاب (نیاز به عضویت) – ترجمه ی فارسی

+ خرید اینترنتی کتاب – ترجمه ی فارسی

 

 

خلاصه داستان (منبع)

پنلوپه پس از هجده سال زندگی مشترک و وجود سه فرزند تصمیم به ترک آندرئا می گیرد و او را با هزاران مشکل روزمره تنها می گذارد تا به تنهایی با آنها مواجه شود و آنها را حل کند.ضمن اینکه در این مدت خودش هم فرصتی برای مرور گذشته داشته باشد.بخش اعظمی از داستان شامل فلاش بک هایی به حوادث گذشته است و سایه ی شخص دیگری در زندگی پنلوپه که موجب سردر گمی اش در دنیایی از تردید می شود و در سوی مقابل آندرئای جذاب وزیبایی قرار دارد که به پنلوپه وفادار نیست. در ادامه با چالش های ذهنی آندرا و احساسات عاشقانه زندگی پنلوپه ، داستان زندگی اطرافیان این خانواده روبرو هستیم....

همیشه داستانهای  " آلبادسس پدس" رو دوست داشتم. شاید بزرگترین دلیلی که جذب این کتاب شدم شباهت داستانیش با فرم داستانهای این نویسنده بوده. یجور خاصی این کتاب "دفترچه ممنوع "  رو بیادم می آورد.این داستان ایتالیایی برش ساده ای از روزهای زندگی یک خانواده و حاشیه های عاطفی  پیرامونش که گاه گاه در قالب فلاش بک های هیجان انگیزی در معرض دید خواننده قرار می گرفت. این داستان به شکل دلنشینی از زاویه های متفاوت روایت می شد. از دید و نگاه آدمهای متفاوت قصه...   آدمهایی که هر کدوم دیگری رو مقصر می دونند و برای حل مشکلات ، محتاج اندک زمانی هستند تا گذشته رو مرور کنند. آدمهایی که هر کدوم یک دنیا خاطره و احساس  با خودشون همراه دارند. نحوه فصل بندی به کشش داستان افزوده . شخصیت پردازی تا حدودی با دقت صورت گرفته. فضاهای ساخته شده  ، شکل تصویری ماندگاری در ذهن مخاطب ایجاد می کرد. پیچیدگی و در هم بودن تک تک داستانها خللی در روند ساده و روان داستان ایجاد نکرده بود.  لحظاتی از داستان خواننده با شخصیتها گره می خورد و درگیر حس همذات پنداری شیرینی  می شد.   در هر حال خوندنش خالی از لطف نیست.....

شرایط من مانند میلیونها زن دیگر است . همه ما قربانیان آگاهی هستیم  که به امید فردای بهتر و معجزه ای که بتواند زندگی ما را دگرگون کند ، نشسته ایم.  (بخشی از متن کتاب )

 

 

 

 

توضیحات من

این قده حرص خوردم، این قده حرص خوردم ... اعصاب و روان آدم رو به هم می ریزه. از یه ور می خوایی این مردک خائن و آشغال، آندرئا رو نیست و نابود کنی، از اون ور هر چی فحش و بد و بیراه است به این دختره پپه بدی! این همه خیانت های آندرئا رو به چشم دیده، حتی یه بار معشوقه ی جدیدش رو به خونه آورده و در غیاب پپه از تخت مشترک استفاده کرده!

پپه ی احمق، این همه سال تحمل کرده، عشق عزیزش، مورتیمر رو به خاطر این مردک که پدر بچه هاش است، رها کرده! اه اه اه

هر چی کشیدی، حقت است پپه! واقعاً حقت است!

 

 

 

 

ویروس یکشنبه 18 خرداد 1393 0 نظر

سکوت سرد – ن.صمیم

 

 

 

نام کتاب: سکوت سرد

نویسنده: ن.صمیم

ناشر: انتشارات آرینا

نوبت چاپ: چاپ دوم – 1391

تعداد صفحات: 512 صفحه

 

 

 

پشت جلد

توی تمام مدتی که با هم در ارتباط بودیم به رفتارت دقت می کردم اما تو لجباز و سرکش بودی و پذیرش این سرکشی برای منی که حرف اول و آخر رو می زدم کمی سخت بود ... یادت هست؟ وقتی اشک توی چشمات جمع شده بود و با دیدن من انگار ناجی خودتو پیدا کرده باشی لبخند زدی. من چقدر اون لحظه دلم می خواست تو رو توو آغوشم بگیرم و آرومت کنم، حس خوبی از بودنت داشتم و وجودت آرومم می کرد.

 

 

 

قسمتی از متن کتاب (به نقل از نشر علی)

از گفته ی مامور قطار به شدت از جا پریدم و با حیرت گفتم: -چی؟ منظورتون چیه؟ مامور قطار که از حیرت من و طرز برخوردم به شدت ترسیده بود آهسته گفت: -این آقا با شما همسفرهستن. و به مرد جوانی که در تاریکی عقب تر از اون ایستاده بود اشاره کرد. دوباره با همون لحن گفتم: -مثل این که به عینک احتیاج دارین و نمی بینید که توی این کوپه فقط من و دوستم هستیم که دو تا دختریم. مامور قطار گفت: -ایشون که با شما کاری ندارن فقط یک تخت از این کوپه رو برای خواب می خوان همین. این مامور قطار یا واقعا نمی فهمید یا این طور وانمود می کرد. دیگه داشت کفرم رو در می آورد. یعنی نمی فهمید اون مرد نمی تونه با ما توی یک کوپه باشه؟ با حالتی عصبی رو به مامور قطار گفتم: -نه تو رو خدا بیاد با ما کار هم داشته باشه! آقای محترم من حوصله بحث ندارم این آقا نمی تونه توی این کوپه باشه اگر متوجه نمی شید جور دیگه ای بهتون بفهمونم؟ و با عصبانیت نگاهش کردم. مامور قطار که این بار واقعا ترسیده بود گفت: -نمی دونم والا... و بعد برگشت و به اون مرد که از نظر من عامل این فتنه به پا شده بود نگاه کرد. مرد در حالی که سرش پایین بود قدم به داخل کوپه گذاشت و روی صندلی نشست و با خونسردی گفت: من می خوام توی این کوپه باشم. با عصبانیت گفتم: چرا؟ سرش همچنان پایین بود و داشت از کیف دستیش چیزی در می آورد و من هنوز نتونسته بودم صورتش رو ببینم. در همون حالت گفت: چون دلم این طور می خواد. در حال انفجار بودم. با فریادی بلند گفتم: -بی خود دلتون می خواد؛ لطف کنید برید بیرون تا همه رو نریختم این جا. و رو به مامور قطار کردم و گفتم: زود ایشون رو بیرون ببرید. مامور بیچاره نمی دونست چی کار کنه. من که دیدم اون کوتاه نمی یاد خواستم چیزی حوالش کنم که مامور قطار پیش دستی کرد و گفت: -یه کوپه هست و فقط یه مادر و دختر توش هستن. به نظر من اون جا برید بهتره. دوستم آرام هم به حرف اومد و در حالی که حرف اونو تایید می کرد به من گفت: -آره تبسم بهتره ما به یه کوپه ی دیگه بریم. نگاهی به اون مرد کردم تا ببینم چه عکس العملی نشون می ده. ولی اون همچنان سرش پایین بود و دنبال یه چیز کوفتی می گشت که پیداش هم نمی کرد واقعا که پررویی بیش نبود. وسایلامون رو جمع کردیم. لحظه ی آخر طاقت نیاوردم و گفتم: -پررویی هم حدی داره خروس بی محل! اون باز بدون این که سرشو بلند کنه گفت: -نمی دونم چرا برای شما چنین اسمی گذاشتن شما دقیقا متضاد این کلمه هستین. با عصبانیت گفتم: -چون می خواستن بدونن فضولش کیه که پیداش کردن. آرام از حرف من خنده اش گرفت و من پیروزمندانه از کوپه خارج شدم اما لحظه ی آخر صداشو شنیدم که با عصبانیت گفت: -لعنتی. وقتی تو کوپه ی جدید مستقر شدیم و وسایلمونو جا به جا کردیم آرام نفسی از سر آسودگی کشید و گفت: -به خیر گذشت. رو به روش نشستم و گفتم: -چی؟ نگاهی به من کرد و گفت: -همین آشوبی که چند دقیقه پیش به پا کردی رو می گم به خیر گذشت. گفتم: -چیزی نبود که من... وسط حرفم پرید و با چشم هایی گرد شده گفت: -چیزی نبود؟! کم مونده بود با اون مرد دست به یقه بشی! منکه خیلی ترسیده بودم. شایان راست می گفت. ناخودآگاه یاد حرف شایان افتادم که قبل از سوار شدنم به قطار به آرام گفت: -آرام بابت این آتیش پاره که خیالم راحته اما تو خیلی مواظب خودت باش که این هر جا پا بذاره شر به پا می کنه. مواظب باش که تا رسیدن به دانشگاه شیراز بلاملایی سرت نیاد. با حرص نگاهش کردم و گفتم: -اِاِ این طوریاست دیگه؟ نشونت می دم آقا شایان بعدا حسابتو می رسم. شایان در حالیکه می خندید بغلم کرد و بعد از بوسیدن گونه ام گفت: -فدای یه دونه خواهرم بشم. چرا ناراحت می شی؟ من طاقت ناراحتی تور رو ندارم، بخند. ناخودآگاه لبخند زدم. شایان لبخندمو که دید گفت: -خوبه! چه حرف گوش کن شدی؟ ولی آبجی حقیقت تلخه و حرف من هم واسه تو تلخ بود. با حرص نگاهش کردم و تا خواستم بزنمش دوید و رفت پشت اشکان قایم شد. اشکان تا اونو دید گفت: -تو چرا تا می خوای از دست تبسم فرار کنی پشت من می یای؟ شایان با لب هایی آویزون گفت: -آخه تو داداش بزرگمی من دوستت دارم، تازه به تو پناه نبرم به چه کسی پناه ببرم. اشکان سری تکون داد و گفت: -هندونه دادن بسه، زیر بغلم پر شد. شایان گفت: -صبر کن الان وانت دربستی می گیرم. همه خندیدیم. اشکان موقع خداحافظی پیشونیمو بوسید و گفت: -مراقب خودت باش. در حالی که سعی می کردم بغضم رو فرو بدم گفتم: -چشم. ولی موفق نشدم و اشکم سرازیر شد. اشکان که داشت عقب می رفت تا بقیه هم بتونن خداحافظی کنن سریع به سمتم اومد و محکم بغلم کرد و گفت: -به خدا اگه گریه کنی همین الان می رم بلیط می گیرم و می یام شیراز. چون اشکان رو می شناختم و می دونستم کاری رو که گفته می کنه سریع اشکامو پاک کردم و سعی کردم لبخند بزنم. اشکان دوباره منو بوسید و گفت: -حالا شدی تبسم. این بار شایان گفت: -یعنی چه اشکان؟ من این جا برگ چغندرم؟ با اخمی ساختگی گفتم: -پس چی فکر کردی؟ شایان با حرص نگاهم کرد. منم اشکان رو محکم تر بغل کردم و گفتم: -تا چشمت در بیاد. اشکان منو از خودش جدا کرد من هم به سمت خانواده ی آرام رفتم و ازشون خداحافظی کردم. اشکان رو به آرام کرد و گفت: -سفر خوبی داشته باشید. آرام تشکر کرد، اما من کاملا متوجه شدم که دلگیر شد. اون اشکان رو دوست داشت ولی اشکان به اون هیچ توجهی نشون نمی داد. در واقع اشکان به هیچ دختری توجه نمی کرد، با این که چند بار از شدت علاقه آرام برایش گفته بودم اما همیشه می گفت، تنها دختری که تا به اون روز دوست داشته من بودم این موضوع اصلا برام خوشحال کننده نبود. اشکان پسری جذاب بود و در فامیل و دانشگاه و بیمارستان خاطرخواه زیاد داشت. اما افسوس...

 

 

 

داستان

دختری به نام تبسم، دانشجوی پزشکی، به همراه دوستش آرام، در شیراز خانه یی گرفته و هم خانه یی بودن. برادرهای تبسم، شایان واشکان، به اونا سر می زدن. آرام عاشق اشکان بود، ولی اشکان محل نمی گذاشت. آرام بعد از چندین برخورد بد با یکی از استاد ها، که از شانس بد روزگار، دوست اشکان بود، کم کم عاشق پویا شد. از اون ور، یه دوست مشترک دیگه شون به اسم کیارش، کم کم به تبسم علاقه پیدا کرده بود. کلاً داستان در مورد زندگی تبسم و آدم هایی است که در زندگی اون وجود دارن.

 

 

 

+ خرید اینترنتی کتاب

 

 

 

توضیحات

بیشتر از یک سال بود رمان ایرانی نخونده بودم. کلاً روو اعصاب بود. تا من باشم دوباره رمان ایرانی نخونم. کلاً نمی تونم رمانتیک بودن صرف یه داستان رو تحمل کنم.

ویروس چهارشنبه 14 خرداد 1393 0 نظر

تونل زمان – لستر دی ری

 

 

نام کتاب: تونل زمان || Tunnel Through Time

نویسنده: لستر دی ری || Lester Delrey

مترجم: مهرداد مهدویان

ناشر: انتشارات قدیانی

نوبت چاپ: اول – پاییز 77

تعداد صفحات: 176 صفحه

 

داستان

سام یک دانشمند و یک فیزیکدان است که رهبری گروهی رو بر عهده داره که روی پروژه ی سفر در زمان کار می کنن. سام موفق شده دستگاه سفر در زمان رو اختراع کنه. برای آزمایش واقعی، دکتر تام، دوست و همکارش داوطلب میشه.

در روزی که دکتر تام برای سفر آماده شده و برای خداحافظی جمع شدن، باب (پسر سام) و پیت (پسر دکتر تام) هم حضور دارن. باب خیلی دلش می خواد وارد دستگاه بشه. چون از حرف های پدرش و دکتر تام فهمیده که قراره به گذشته، زمان دایناسورها برن.

دستگاه شروع به کار میکنه، دکتر تام وارد میشه و ناپدید میشه ...

همه نگران هستن، چون، از زمانی که قرار بوده دکتر تام دوباره وارد بشه، خیلی گذشته.

باب و پیت تصمیم می گیرن که دنبال دکتر برن.

موفق می شن که سام رو راضی کنن، تا وارد دستگاه بشن ...

حالا باب و پیت، در عصر دایناسورها هستن و یه تیرکس قراره بهشون حمله کنه ...

 

+ لینک خرید اینترنتی کتاب

 

ویروس پنج‌شنبه 8 خرداد 1393 0 نظر

ماجرای عجیب سگی در شب – مارک هادون

 

 

نام کتاب: ماجرای عجیب سگی در شب

نام اصلی کتاب: The Curious Incident of the Dog in the Night Time

نویسنده: مارک هادون || Mark Haddon

مترجم: شیلا ساسانی نیا

ناشر: نشر افق

نوبت چاپ: چاپ سوم – 1387

تعداد صفحات: 343 صفحه

 

پشت جلد – داستان (به نقل از گاردین)

کریستوفر نوجوانی مبتلا به سندرم اوتیسم است. او به علت این بیماری خاص از درک مسائل عادی زندگی عاجز است. اما هوش فوق العاده ای دارد ودنیا را دیگر گونه می بیند. ماجرا با کشته شدن سگی در همسایگی آن ها آغاز می شود و کریستوفر سعی می کند قاتل سگ را با ابتکارات منحصر به فرد خویش بیابد...

از این جهت ماجرای عجیب سگی در شب روایتی خواندنی و ویژه است. اثری همان قدر شاید آور که غم انگیز ... داستانی درخشان.

 

 

اطلاعات در مورد کتاب: سایت سایت - سایت - سایت

 

توضیحات (کتابناک)

داستان "ماجرای عجیب سگی در شب"، با کشته شدن سگی به نام "ولینگتون" در همسایگی خانه "کریستوفر" آغاز می شود. "کریستوفر" نوجوانی با رفتارهای عجیب است. او به سندرم اوتیسم (در خود ماندگی) دچار است و در مدرسه کودکان استثنایی درس می خواند.

کریستوفر به علت این بیماری عجیب و نادر از درک مسائل پیش پا افتاده زندگی ناتوان است، اما هوش خارق العاده ای دارد. برقراری ارتباط با دیگران برای او بسیار سخت است و حتی پاسخ به ساده ترین پرسش های روزمره آن‌ها آزارش می‌دهد، اما می تواند عدد ۲ را در ذهن خود به توان ۴۵ برساند، معادلات چند مجهولی ریاضی را به سادگی حل کند و در آزمون سطح عالی ریاضی مدرسه پذیرفته شود! او که اعتقاد دارد سگ ها بهتر از انسان ها هستند، تصمیم می گیرد قاتل سگ همسایه را پیدا کند و او را به سزای عملش برساند و در روند کشف این راز، با ماجراهای زیادی رو به رو می شود.

شخصیت اصلی، "کریستوفر"با زبانی شیرین، ساده و پرکشش ماجرای روزهایی از زندگی خود را بازگو می کند.مخاطب نوجوان در طول داستان با مسائل و دشواری ها و نیز توانایی ها و استعدادهای کودکان و نوجوانان مبتلا به سندرم اوتیسم (در خود ماندگی) و در گستره بزرگتر تمام کودکان دچار بیماری هایی که به دیر آموزی در آن ها می انجامد، آشنا می کند و به جای حس ترحم و دلسوزی، در آن ها احساس مسئولیت نسبت به بهسازی وضعیت زندگی این کودکان و نوجوانان بر می انگیزد. مهم ترین دستاورد مطالعه این کتاب، ایجاد و افزایش درک و دوستی نسبت به این بیماران است. کودک و نوجوان با خواندن این کتاب، به این گونه از همسالان خود، نه به عنوان کسانی که باید از آن ها فرار کرد،‌ بلکه به عنوان دوستانی با وضعیت متفاوت با وضعیت خود، نگاه خواهند کرد.

افزون بر آن، در لابه لای داستان، نویسنده اطلاعاتی ازعلوم پیچیده ای چون نجوم، منظومه شمسی، ریاضیات، هندسه و آمار و احتمالات، به شکلی بسیار ساده از زبان کریستوفر ارائه می دهد و مخاطب را همزمان با پیگیری روند داستان، با آموزشی غیرمستقیم درگیر می سازد که به شیرینی و جذابیت اثر افزوده است. این کتاب به ۱۵ زبان در سراسر جهان ترجمه شده و نویسنده توانسته است با نوشتن این رمان جوایز پرشماری همچون جایزه "ساوت بانک شو" که به برترین های هنر در بریتانیا داده می شود و جایزه بهترین کتاب داستانی سال "ویت برد" را از آن خود کند. این رمان نوجوانان از نامزدهای نهایی جایزه بوکر در سال ۲۰۰۳ و مدال کارنگی بوده است.

ویروس چهارشنبه 7 خرداد 1393 0 نظر

تصویر تلخ یک نقاش – آگاتا کریستی

 

 

 

نام کتاب: تصویر تلخ یک نقاش

نام اصلی کتاب: Five Little Pigs

نویسنده: آگاتا کریستی || Agatha Christie

مترجم: بهرام افراسیابی

ناشر: انتشارات مهرفام

تعداد صفحات: 290

نوبت چاپ: چاپ اول - 1390

 

داستان 

شانزده سال پیش، آمیاس کریل به قتل رسیده بود. و طبق شواهد و ... همسرش کارولین، متهم به قتل شد و به زندان افتاد و در نهایت مُرد.

بعد از مرگش، نامه یی به دخترشان، کارلا می رسد از طرف کارولین که در اون گفته بی گناه است و هیچ وقت پدرش رو نکشته.

حالا کارلا پیش پوارو اومده و درخواست داره که پرونده رو بررسی کنه.

 

 

خلاصه داستان نوشته شده در سایت ها

کارآگاه پوآرو بنا به درخواست دختر کارولین برای کشف واقعیت دست به یک رشته فعالیت دامنه دار می‌زند ولی مشکلات زیادی پیش می‌آید. در واقع اگر کارولین شوهرش را نکشته باشد، پس پوآرو باید جای دیگری اما دامنهٔ فعالیت محدود است. روزی که آمیاس کریل شوهر خانم کارولین به قتل رسید ۵ نفر حضور داشتند:الزا گریر، دختر جوان و زیبایی که با آمیاس کریل سروسری داشته و داشته و آمیاس مشغول ترسیم تصویری وی بوده‌است.

برادران فیلیپ و مردیت بلیک که هم همسایه و هم از دوستان قدیمی کارولین و آمیاس می‌باشند، آنجلا وارن خواهر ناتنی خانم کارولین که در آن زمان نوجوانی بیش نبوده و خانم سیسیلیا ویلیام پرسار و سرپرست آنجلا..... تصویر تلخ یک نقاش داستانی است که به شیوهٔ غیر معمول ولی بسیار جالب پیش می‌رود و خواننده را در بر می‌گیرد. پوآرو نخست به دیدن ۵ نفری می‌رود که در روز حادثه در خانه صحنه حضور داشته‌اند، وی از هر یک از از آن‌ها جداگانه با روش خود حرف بیرون می‌کشد و سعی می‌کند داستان را از زبان خودشان بشنود تا بلکه به جریان قتل آمیاس پی ببرد. ضمنا نام این پنج نفر را پنج خوک کوچک می‌نهد که هریک سمبل یکی از شاهدان حاضر در قضایا هستند. فیلیپ بلک:خوک کوچکی که به بازار رفت چون مشاور مالی بود. مردیت بلک:خوک کوچکی بود که در حانه ماند چون وی مایملک خانواده را به ارث برد و به اصطلاح بست نشست! الزاگریر:سومین خوک کوچک بود که خوراک گوساله خورد چون به این غذا بسیار علاقه داشت. خانم سیسیلیا ویلیام:چارمین خوک کوچکی بود که کاری از دستش بر نمی‌آمد، چون از کار تدریس بازنشسته بود و درآمد بسیار اندکی بود و به قول معروف با آب باریکه گذران زندگی می‌گذراند. آنجلا وارن:وی نقش خود را به عنوان پنجمین خوک کوچک خیلی خوب ایفا می‌کرد چون همیشه در راه خانه جیغ می‌زد.

 

+ لینک دانلود کتاب – ترجمه فارسی

 

+ خرید اینترنتی کتاب – ترجمه فارسی

 

 

می خواهم بچه هایم را قورت بدهم --- رویا زرین

 

 

 

نام کتاب: می خواهم بچه هایم را قورت بدهم

شاعر: رویا زرین

ناشر: هزار کرمان

نوبت چاپ: دوم 1388

برنده نخستین دوره جایزه شعر زنان ایران (خورشید) 1387

کتاب سال کنگره ملی شعر ایوار 1387

 

I Want To Swallow My Children

By: Roya Zarrin

 

 

تایپ شده توسط: ویروس

آدرس وبلاگ: http://DataBus.BlogSky.com

آدرس گروه: http://groups.yahoo.com/group/Silver_Lake_110/

اسفند 1392

 

 

فرمت: PDF

حجم: 400 کیلوبایت

 

+ لینک دانلود کتاب – فورشیر

 

+ لینک دانلود کتاب – باکس.کام

 

+ لینک دانلود کتاب - مدیافایر 

   1      2      3      4      5      ...      11    >>

قالب وبلاگ